به آئین
شیده
و گویی یاد ما در خاطرش نیست ... و امروز چشمم را کشتم و به اندازه تنهایی خودباریدم ... و امروز دستم را کشتم مشت کردم دستم را مبادا محبت کند ... و امروز یکبار دیگر آرزوهایم را کشتم ... اما می دانم که دلش را شکستم و آرزوهايش را بر باد دادم... چشمهايش هنوز خيس بود و آهسته مي ناليد از غم خفته امروز من هرگز به دوست نبايد نامردي کرد و حسادت ولي من با بريدن دستم دلش را مجروح کردم و رفتم امروز روز بدی بود برای فردای او امروز خاطره ها را عصيان کردم و آرزوها را به رنج آوردم و تکرار کردم هرچه که نبايد مي کردم... فردا روز فراموشي غم اوست و دوباره طعنه من او فردا آرام است و من فردا عاصي شايد روزي به محبتهاي او چشم شوم و به خشمهاي او لبخند ولی نمي دانم آنروز او باشد و زمان
| Design By : Night Skin |



