تبليغاتX
به آئین


به آئین

شیده



 

و گویی یاد ما در خاطرش نیست ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:53 توسط به آئین| |

و امروز دلم را کشتم  و در گوشش خواندم : نه ...

و امروز چشمم را کشتم و به اندازه تنهایی خودباریدم ...

و امروز دستم را کشتم  مشت کردم دستم را مبادا محبت کند ...

و امروز یکبار دیگر  آرزوهایم را کشتم ...

اما می دانم که دلش را شکستم و آرزوهايش را بر باد دادم...

چشمهايش هنوز خيس بود و آهسته مي ناليد از غم خفته امروز من

هرگز به دوست نبايد نامردي کرد و حسادت

ولي من با بريدن دستم دلش را مجروح کردم و رفتم

امروز روز بدی بود برای فردای او

امروز خاطره ها را عصيان کردم و آرزوها را

به رنج آوردم و تکرار کردم هرچه که نبايد مي کردم...

فردا روز فراموشي غم اوست و دوباره طعنه من

او فردا آرام است و من فردا عاصي

شايد روزي به محبتهاي او چشم شوم و به خشمهاي او لبخند

ولی نمي دانم آنروز او باشد و زمان

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 21:6 توسط به آئین| |

آینده 

و  ما انگار با همین روبان های سبز دلمان را به سبزی آینده گره میزنیم ...

پ.ن: سبزی این روبان ها از کودکی در خاطرمان آرامش را رج میزند ؛آینده هم ؟

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 14:23 توسط به آئین| |


Design By : Night Skin