تبليغاتX
به آئین


به آئین

شیده



کوه

کوه رفتن را دوست دارم

وقتی از پائین با اشتیاق رسیدن به اوج به بالا نگاه می کنم را دوست دارم

وقتی در میانه ی راه با تنی خسته نیم نگاهی به قله می کنم و دوباره ولع رسیدن به اوج  در من جان میگیرد را دوست دارم

وقتی به انتهای راه می رسم و تنم پر می شود از هیجان را دوست دارم

و این زندگی چقدر شبیه به کوهنوردی است

پ.ن: روی یکی از تابلوهای مسیر کلک چال نوشته از تنها آمدن به کوه بپرهیزید !

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 21:11 توسط به آئین| |

باز باران

باران که می بارد انگار کسی در گوشم زمزمه می کند :

"یک بار دیگر فرصت داری "

و این روز ها چقدر فرصت می دهد خدا به ما

پ.ن: شنیدم زمان  بارش باران یکی از زمان های استجابت دعاست

اگر یادتان بود و باران گرفت ...

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 18:26 توسط به آئین| |

مه

امشب حس می کنم خدا مثل مه شده !

نزدیک تر از همیشه به زمین ...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 22:32 توسط به آئین| |

چه بی بهانه و هر وقت دلم می گرفت می آمدم و خطی به این صفحه می انداختم  امروز این دفتر را ورق میزنم ...

آن گاه که دلم رفتن  را بهانه کرد نوشت ...

مسافر

میروم تا نا کجا آرام

سمت دستان خدا  آرام

میروم تا درد بی دردی

جان بگیرد در شما آرام ...

 و  روزی که دلگیر شد قلم زد ...

مشق عشق

من مشق کردم انتظاراتم را از تو و تو هم ...

مشق ها تمام شد و زندگی هم ...

زمانی که دید و دیده اش تاب نیاورد ...

درد و درمان !

تو برای آرامش چشمهای خیس و سرخ من می کوشی

و من برای ناآرامی دل تو هرشب می گریم

تو بگو

درد کجاست و درمان کیست ؟!؟!؟!

و از رویایش چنین گفت :...

 رویا

خاکم حاصلخیز بود

آنچه به جانم افتاده هم آفت نیست

کهنگی رویای در آغوش کشیدن خورشید چنینم کرده

مراقب باش

سر از شانه های پوسیده ام بر دار

جای امنی نیست برای آفرینش رویا هایت  ...

و در آن روز که آشنا چینی نازک تنهایی اش را شکست بی هیچ  نوشت : ....

خدایا !

حرمت روز هایت را نگاهدار

اندوه هم بهانه غرق شدنم در اندیشه نیست !!!

حرمت روزهایت را نگاهدار

از زیباییشان مکاه

غم هم مرا به تامل وا نخواهد داشت

بندگانت را برای آزمودن من بد مکن

حرمت بنده بودنشان را نگاهدار

اندوه هم بهانه غرق شدنم در اندیشه نیست !!!

حرمت روزهایت را نگاهدار...

آمین

و گاهی از سر شوخی با روز ها :

زنده مانی به جای زندگانی !!!!!!!!!!!!

تمام عمر مراقبی

 تا گامهایت به  کج نرود

دست هایت ناروا بر ندارد

زبانت را به کام می گیری تا هرز نگوید

گوش هایت را

که مبادا بیهوده بشنود

و در آخر چشمهایت را می بندی تا به عصیان باز نگردد

دیگر نمی توانی بازش کنی

چون مرده ای ...

شرمنده ام که زیبایی های دنیا هم  آمیخته با همان هایی بود که خود را محروم کردی !!!!!!!!!!!

پ.ن: حالا زیاد نگران نباش دنیای باقی هست !البته اگر  از آن هم محروم نشوی !!!!

و آن روز که سیلی بر صورتم نواختند ...

تنها که شدم عشق مرا باور کرد !!!

دست می کشم به گونه ام

سرخ میشود بعد هر بوسه

می سوزد

و مات میشود که بوسه از لب است و بوسه های تو چرا از دست می ریزد به دامنش !!!

می سوزد

می سوزد ...

گونه ام که بوسه باران دست توست ...

 ودر ماه مهمانی خدا که دعوت شدم اما لایق نبودم ...

عطش اشتیاق ...

باز هم ترنم آوای ربنا

باز هم سفره ای که بهانه اش افطار است و بهایش لبهای تشنه که زیر لب نجوا می کند

باز هم  پاکی مهمانی خدا و تمام برکتی که به سفره دلمان می بخشد ...

...

باز هم خواب ناز دم صبح  که می بخشیمش به ثانیه های غفلت زده و می رسیم به دعای سحر

شاید نرم نرمک خدا را بیشتر حس کنیم در میان این لحظه ها

و خدا در میان همین لحظه ها نشسته انگار !!!

و باز هم خدا ...

و در سوگ و سوخت عزیزی که رفت نوشتم : ...

به یاد چشمانت و آرامشی که در آن موج میزد می افتم

به یاد لبخندت که چه معصومانه لبانت را در بر می گرفت

به یاد جسمت که ظریف بود و نفهیف و نهفته در آن هزار هزار راز دل

و به یاد صدایت که هیچگاه فریاد نشد

می سوزم از درونم که چطور هم آغوشی خاک را تاب خواهی آورد ....

و گاهی بازی دوست داشتنی با قلم ...

عشق آتشین !!!

چشم بسته ام

و عطر خوب با تو بودن و نگاه تو

دست در دست مهربان و حرفهای نو

چشم بسته ام  و ناگهان داغ داغ

داغ !!!

لب من است که در داغی اش ...

چشم بسته ام و ناگهان چای داغ

...

چشم باز می کنم و حال ...

پای سوخته !!!

و آن گاه که دلم در حسرت کسی ترک می خورد ...

و اما ...

ای کسانی که بی چینه بر  آرامش همیشگی تان تکیه زده اید

ای کسانی که گرمای خانه هاتان را در آغوش کشیده اید 

 و ای کسانی که غم هاتان حسرت ریگ و رکاب  است

دختری برای نان تنش را می فروشد

بوسه بر مرگ ثانیه هایش میزند

و با تباهی هم آغوش تر می شود

...

و در آن هنگام که فریاد را بهانه داشتم ...

...

ای کاش کسی صاحب وب لاگم را نمی شناخت تا راحت تر درد دلم را فریاد میزدم

مردم اینقدر بغضم را بی صدا فرو خوردم ...

و ثبت دیدار دوست ...

امروز در خاطرم خواهد ماند

برف

من

و چشمان مهربان تو

غریبی آشنا

خاطرم می ماند تا  همیشه ...

و در آن لحظه که به خود می آیم می نویسم ...

خانه تکانی

چند روزی است سخت در حال خانه تکانی ام

کلی آدم بی استفاده را از زندگی ام بیرون ریختم ...

پ.ن: چقدر احساس سبکی می کنم ؛آرامش محض!!!

و امروز در سالی نو وب گاهم را ورق زدم ...

پ. ن : امروز می خوام برم عید دیدنی !خونه ی همه دوستای وبلاگیم

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 11:58 توسط به آئین| |


Design By : Night Skin