تبليغاتX
به آئین


به آئین

شیده



فردا

سر از شانه ی خاک خورده روزهایم که بر می دارم

ثانیه ها بی امان تکرار می شوند تا شاید به فردا برسند

بی اندیشه آنکه فردا را می گذارند زیر پایشان

چه رویای دست نیافتنی می شود فردا !

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 19:53 توسط به آئین| |

و اما ...

ای کسانی که بی چینه بر  آرامش همیشگی تان تکیه زده اید

ای کسانی که گرمای خانه هاتان را در آغوش کشیده اید 

 و ای کسانی که غم هاتان حسرت ریگ و رکاب  است

دختری برای نان تنش را می فروشد

بوسه بر مرگ ثانیه هایش میزند

و با تباهی هم آغوش تر می شود

...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 22:9 توسط به آئین| |

روبرو ...

دلم که می گیرد خیره میشوم به روبرو  و گلویم فشرده میشود در چنگ بغضی و میلرزم

ناخودآگاه کودکی ام به خاطرم می آید که هیچگاه حسش نکردم

اگر بتوانم  بغض را فرو می خورم  و اگر نتوانم گونه ام دوباره ساحل میشود ...

و حالا باز هم به روبرویم خیره شده ام !!!

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 18:41 توسط به آئین| |


Design By : Night Skin