به آئین
شیده
دریافتم بود و نبودم زیاد فرقی ندارد پس بدرود ... دوباره دستي به سرش كشيدم و خودش را لوس كرد ... هر بار كه به زندگي ام بيشتر توجه مي كنم كمتر در مي يابدم ... نگاه مي كنم به قبل تر ها يا تلخ مي نوشتم يا شيرين حالا هيچ اين يعني نه تلخي بوده ؛نه شیريني و نه من ؟؟؟؟ مرد : چرا خدا خودشو مثل يه هاله مبهم نشون ميده ؟ آخه تا كي ؟ چرا دستشو دراز نمي كنه پرده ها رو كنار نمي زنه تا ما ببينيمش و ايمان بياريم ؟ فرشته : لبخندي پر معنايي تحويل مرد مي ده و سكوت مي كنه . مرد : تكليف مايي كه مي خوايم ايمان بياريم ولي نمي تونيم؛ چيه ؟ تكليف مايي كه مي خواييم ايمان بياريم ولي نمي فهميمش چيه ؟ چرا خودشو به ما نشون نمي ده ؟ فرشته: تكه ي كوچيكي از آئينه خرد شده رو به دست مرد مي ده و ميگه : خودتو تو اين تكه از آئينه به من نشون بده . مرد آئينه رو مي گيره و فقط قسمت كوچيكي از چشمش و توي اون مي بينه . فرشته باز هم لبخندي به مرد ميزنه و مي گه حالا مشكل از تو هست كه بزرگي يا از آئينه كه خيلي كوچيكه ؟ آئينه دلت و بزرگ كن ... پ.ن: اين قسمت پر مفهموم فيلمي بود كه ديشب ديدم !
| Design By : Night Skin |


