تبليغاتX
به آئین


به آئین

شیده



یکی بود یکی نبود !!!

دریافتم بود و نبودم زیاد فرقی ندارد

پس بدرود ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:18 توسط به آئین| |

رسم زندگي !!!

دوباره دستي به سرش كشيدم و خودش را لوس كرد ...

هر بار كه به زندگي ام بيشتر توجه مي كنم كمتر در مي يابدم ...

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 17:43 توسط به آئین| |

پيش نوشته ها يم ...

نگاه مي كنم به قبل تر ها

يا تلخ مي نوشتم يا شيرين

حالا هيچ

اين يعني نه تلخي بوده ؛نه شیريني و نه من ؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 0:1 توسط به آئین| |

خدا

مرد : چرا خدا خودشو مثل يه هاله مبهم نشون ميده ؟ آخه تا كي ؟ چرا دستشو دراز نمي كنه پرده ها رو كنار نمي زنه تا ما ببينيمش و ايمان بياريم ؟

فرشته : لبخندي پر معنايي تحويل مرد مي ده و سكوت مي كنه .

مرد : تكليف مايي كه مي خوايم ايمان بياريم ولي نمي تونيم؛ چيه ؟ تكليف مايي كه مي خواييم ايمان بياريم ولي نمي فهميمش چيه ؟ چرا خودشو به ما نشون نمي ده ؟

فرشته: تكه ي كوچيكي از آئينه خرد شده رو به دست مرد مي ده  و ميگه : خودتو  تو اين تكه از آئينه به من نشون بده .

مرد آئينه رو مي گيره و فقط  قسمت كوچيكي از چشمش و توي اون مي بينه .

فرشته باز هم لبخندي به مرد ميزنه و مي گه حالا مشكل از تو هست كه بزرگي يا از آئينه كه خيلي كوچيكه ؟

آئينه دلت و بزرگ كن ...

پ.ن: اين قسمت پر مفهموم فيلمي بود كه ديشب ديدم !

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 13:2 توسط به آئین| |


Design By : Night Skin