به آئین
شیده
گاهي بر هر دروغگويي دشنام مي دهم و گاه آرزو مي كنم هر چه در اين هنگامه شنيدم دروغ باشد !!! و اين رسم دنياي توست كه خود صادقي و مي بيني صداقت چه مي كند و گاهي شنيدن دروغ لذتي دارد بي دريغ ... پ.ن: تنم از شنيدن آنچه مي گويي و ميشنوم مي لرزد كاش دروغ باشد ... فلان وسیله ام برای سال فلان است بهمان وسیله ام برای بهمان سال است ناگهان بی مقدمه به چشمانم نگاه کرد و گفت تو برای چه زمانی هستی ؟ بی درنگ گفتم من ماله امروزم !!! او هم بی امان به یاد معشوقه های دیروز و فردایش افتاد ... و باز هم من نادیده انگاشته شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اگر منتظری باز هم صدایت کنم سخت در اشتباهی! اگر در این اندیشه ای که در اندیشه ات هستم پنداریست بیهوده !! اگر چشماهایم در رویاهایت بارانی است رویایت خطاست !!! نامت را در دلتنگی فریاد می کنم ؛اندیشه دیگر در من دیوانه نیست و چشمهایم دیگر اشکی ندارد ... تمام عمر مراقبی تا گامهایت به کج نرود دست هایت ناروا بر ندارد زبانت را به کام می گیری تا هرز نگوید گوش هایت را که مبادا بیهوده بشنود و در آخر چشمهایت را می بندی تا به عصیان باز نگردد دیگر نمی توانی بازش کنی چون مرده ای ... شرمنده ام که زیبایی های دنیا هم آمیخته با همان هایی بود که خود را محروم کردی !!!!!!!!!!! پ.ن: حالا زیاد نگران نباش دنیای باقی هست !البته اگر از آن هم محروم نشوی !!!! دیگه هیچی ازت نمی خوام تا الان هم هر چی دادی یه جوری یه جایی سرم خالی کردی یا ازم گرفتیش یا اینقدر عذابم دادی که لذت داشتنش و حس نکردم ... چیه اینجوری نگام می کنی ؟ گفتم هیچی ازت نمی خوام یه وقت خودت و از من نگیری !!!!!!!!!!!!!!! ای خدا به خدا دوست دارم ... دست می کشم به گونه ام سرخ میشود بعد هر بوسه می سوزد و مات میشود که بوسه از لب است و بوسه های تو چرا از دست می ریزد به دامنش !!! می سوزد می سوزد ... گونه ام که بوسه باران دست توست ... باز هم ترنم آوای ربنا باز هم سفره ای که بهانه اش افطار است و بهایش لبهای تشنه که زیر لب نجوا می کند باز هم پاکی مهمانی خدا و تمام برکتی که به سفره دلمان می بخشد ... ... باز هم خواب ناز دم صبح که می بخشیمش به ثانیه های غفلت زده و می رسیم به دعای سحر شاید نرم نرمک خدا را بیشتر حس کنیم در میان این لحظه ها و خدا در میان همین لحظه ها نشسته انگار !!! و باز هم خدا ... به یاد چشمانت و آرامشی که در آن موج میزد می افتم به یاد لبخندت که چه معصومانه لبانت را در بر می گرفت به یاد جسمت که ظریف بود و نفهیف و نهفته در آن هزار هزار راز دل و به یاد صدایت که هیچگاه فریاد نشد می سوزم از درونم که چطور هم آغوشی خاک را تاب خواهی آورد امشب اولین شب است سرد و ساکت تنهای تنهای و من تنها در اندیشه نگاههای رازناکت و فقط به آخرین سفرمان که سپرده شدی به من و من حالا خجالت زده که "تو را" به من سپرده بودند تویی که حالا می فهمم که بودی ... وقتی همه جا میشنوم چه راز ها که دردلت نهفته بود و چه سر ها که بر شانه ات آرام نمی گرفت ... امشب اولین شب است ... سرد و ساکت هم آغوش با خاک هنوز ۳۵ روز تا بیست و یکمین بهار زندگیت مانده بود ای کاش تاب می آوردی ... پ.ن: به یاد عزیز ترین دوستم که امروز به خاک سرد سپردمش... هر وقت تنها میشوم خاطراتمان را مرور می کنم به یاد هدیه هایت خنده هایت اشک هایم ... هر وقت تنها میشوم به خاطرم می آیی ایمان می آورم به دوست داشتنت که در تنهایی ام تنهایم نمیگذاری !!!!! پ.ن: تنهایی را دوست دارم ؛تو را انگار !!!! چشم بسته ام و عطر خوب با تو بودن و نگاه تو دست در دست مهربان و حرفهای نو چشم بسته ام و ناگهان داغ داغ داغ !!! لب من است که در داغی اش ... چشم بسته ام و ناگهان چای داغ ... چشم باز می کنم و حال ... پای سوخته !!!
![]()
| Design By : Night Skin |



