تبليغاتX
به آئین


به آئین

شیده



مدیریت

مدیر : بذار همکارات به تو نیاز  داشته باشن

" این یه پند مدیریته "

راز مدیریت خدا و همه مشکلات خودم و بالاخره فهمیدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 19:56 توسط به آئین| |

 

قاب عکس

قاب عکس زندگی ام خالیست

هیچ عکسی را نمی توانم در آن  بگذارم

نمی دانم

قاب عکس من کوچک است یا عکس ها زیادی بزرگند !!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 19:38 توسط به آئین| |

حس غریب

این چه حسی است ؟

کسی را دوست داری ...

کسی که هست ولی نمی بینی اش

یعنی نیست ؟

پس چگونه دوستش داری؟

حتی در انتظارش که روزی خواهد آمد دردلت حسی غریب تر جاری است

چشمهایت را می بندی شاید در خیالت سایه ای؛ آیه ای؛ نشانه ای

فقط عطری است که در  روزنه های درونت شوق هم نفس شدن دارد

و در این لحظه است که سنگینی بغض امانت را می برد و زیر لب زمزمه میکنی

"اللهم عجل لولیک الفرج "

اگر یادتان بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید ...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 22:22 توسط به آئین| |

رویا

خاکم حاصلخیز بود

آنچه به جانم افتاده هم آفت نیست

کهنگی رویای در آغوش کشیدن خورشید چنینم کرده

مراقب باش

سر از شانه های پوسیده ام بر دار

جای امنی نیست برای آفرینش رویا هایت  ...

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 18:20 توسط به آئین| |

حرف های نمناک!

حس می کنم از حرف تهی  شده ام  

تمام واژه های دلم دیروز از چشمانم بارید ...

بی آنکه کسی آنها را بشنود !!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 6:47 توسط به آئین| |

دلتنگی

چشمهایم را که می بندم تو را می بینم

آنقدر دلم برایت تنگ شده که می ترسم  در همین لحظه مات بمانم و بمیرم ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 21:26 توسط به آئین| |

سر به هوا

می گویند سر به هوا شده ام

باور نمی کنم !!!

از کودکی آموخته ام هر چه می خواهم رو به آسمان  بگویم ...

نمی دانم شاید چون رهایی از خدا می خواهم سر به هوا شده ام !!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 7:8 توسط به آئین| |

خدایا !

حرمت روز هایت را نگاهدار

اندوه هم بهانه غرق شدنم در اندیشه نیست !!!

حرمت روزهایت را نگاهدار

از زیباییشان مکاه

غم هم مرا به تامل وا نخواهد داشت

بندگانت را برای آزمودن من بد مکن

حرمت بنده بودنشان را نگاهدار

اندوه هم بهانه غرق شدنم در اندیشه نیست !!!

حرمت روزهایت را نگاهدار...

آمین

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 21:27 توسط به آئین| |

حرف دلی که مال من نبود ...

استاد منه

از من بزگتره

هم حرمت استادیش و نگه داشتم

هم حرمت بزرگتریش و

تو خیلی از کارا ازش کمک خواستم و کمکم کرد

حتی حرمتش و پیش دوستاش و همکاراش نگه داشتم

امروز از همکارش شنیدم :"به بهانه کار می خواد تکلیفت و روشن کنه "

گفتم :" من کاری نکردم استاد عصبانی بشه "

گفت : "اون فکر میکنه تو  منتظری بیاد خواستگاریت ..."

و این طوری بود که...

خدایا تو بگو چطور به این آدما احترام بزارم که خودشون و گم نکنن ...

خدایا دلم به این خوشه که این غصه ها بهانه با تو بودنه ؛پس فقط چند قطره اشک کافیه ؛با من بمون ...

پ.ن۱:کسی رو که چند سال عاشقانه دوست داشتم به سادگی رها کردم پس تکلیفت خیلی ساده و روشنه واسه روشن کردنش زیاد زحمت نکش  !!!

پ.ن۲:یه وقتایی آدما حرفای دلشون و پای دیگری مینوسن و این مثل همیشه باز هم مهم نیست !!!

پ.ن۳: نه تو کلاس به روت می آرم نه هیچوقت دیگه نگران پرستیژت نباش!!!

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 20:31 توسط به آئین| |

صدا کن مرا صدای تو خوب است ...

خوب نگاه کن که در انتهای غربتم باز هم فقط اسم تو را صدا زدم نه هیچکس دیگر را

بشنو فریادم را که پژواک نام توست در اصابت به تنهایی ام

دیگر غربت از این نمناک تر کجا دیده ای ؟؟؟

که هر گوشه اش مملو از بهانه گریستن است !

مگر تمنایت نکردم که لحظه ای به خودم وامگذار ؟

پس  آن لحظه ای که هم آغوش غرورم بودم دچار که بودی ؟

باز در نگاهت ذوب می شوم و نامت را هماره می خوانم بدون لحظه ای مکث پس لحظه ای حتی آنی از من دریغ نشو ... 

پ.ن : نمی دونم چرا دلم خواست این آهنگ و بذارم تو وبلاگم دلم خیلی گرفته ...(خدا جونم ببین با من چه کار کردی ؟!؟!)

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 9:36 توسط به آئین| |

...

گفتی یک قدم تو بیامن  هزار بار می دوم  ؛چشمانت را باز کن  که قدم اول را برداشتم

دوست دارم  صدای قدم هایت را بشنوم

نکند مثل همیشه من را نبینی...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 19:29 توسط به آئین| |

صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم ...

ای کاش من هم گرگ بودم ؛شنیده ام توبه گرگ مرگ است

اینطوری صد بار مرده بودم

البته یکبارش هم برای من کافی است !!!

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 23:20 توسط به آئین| |

مرا بی نشانی به فردا ببر...

عجیب دلم گرفته؛ هوای رفتن در تمام وجودم جریان دارد ؛کوچ را بهانه میکند هر بار  ...

نوای غریبی در گوشم زمزمه می شود که وقت رفتن است !!!

بمانم ؟

کار مانده ای ندارم برای خودم ؛برای دیگران هم بیست و یک سالی بوده ام کافی نیست ؟

هر روز مقداری از بار سفرم را میبندم

یک روز مهربان میشوم

روز دیگر گذشت می کنم

فردایش دروغ نمی گویم

یک روز دیگر کمک میکنم به تو که هر روز کمک می خواهی

و روزی می بخشم تا بخشیده شوم  

...

آری ؛آرام آرام بار سفرم را میبندم

می گویند هر چه سبک تر سفر کنم بهتر است

پس همین ها بس است !

خب دیگر چه ؟

؟؟؟

از امشب شروع می کنم تا چمدانم را ببندم زیاد فرصت ندارم !!!

دلم عجیب هوای رفتن دارد!

دلم هر شب کوچ را بهانه می کند  ...

اینجا غریبم بین آدمها  انگار !

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 23:23 توسط به آئین| |

گذشت می کنم از لحظه ها که تاریکند ...

دلتنگ که میشوم به من نزدیک تر می شوی ...

به من که نزدیک تر می شود  و دچار عصیان می شوم  از من میگریزی!

باز من می مانم و عصیان دل تنگم ...

حالا می مانی یامی گریزی؟

.

.

.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 11:39 توسط به آئین| |

غریبانه...

شبانه اندوه می شوم

شبانه بغض میشوم

شبانه اشک میشوم

در تاریکی مطلق

در خاموشی مطلق و در آغوش تنهایی خویش

مبادا اندوهم از زیبایی روزهایتان بکاهد

مبادا بغضم حباب آرزوهایتان را بشکند

مبادا اشکم بر خانه کاهگلی آروزهایتان ببارد

که سقفش تاب نیارد ...

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 6:41 توسط به آئین| |

عبور

غروب می شوم انگار فصل پائیز است

دوباره چشم ترم از بهانه لبریز است

عبور می کنم از فصل ناگهان شما

غروب قلب من این بار شوکران خیز است  !

نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 13:14 توسط به آئین| |

باران

دیگر سختی ها را دوست دارم

زیرا:

"باران نتوان بود اگر ابر نباشد "

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 9:53 توسط به آئین| |


Design By : Night Skin