تبليغاتX
به آئین


به آئین

شیده



ایمان

هر چه با زمان عبور میکنم

ایمان می آورم

گذشته با غرورم آبستن اکنون حقیر من بود ...

و هر چه می گذرد مومن تر می شوم !

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 7:18 توسط به آئین| |

انعکاس ...

در چشمانت که نگاه  می کنم فقط یک چیز می بینم

"تردید "

حال نمی دانم این تردید توست

 یا

انعکاس تردید من در چشمان تو ...

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:1 توسط به آئین| |

آرزو ...

صدا می زنم آب

باران ببارد

ببین تا کجا لحظه  دلخواه من شد  ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:53 توسط به آئین| |

 

تولد دوباره ...

یکبار مرا کشتی و من در عشقت تردید کردم

حالا که دیدم  کشتنم فرصت تولد اختیاری است به عشقت ایمان آوردم

و من امشب دوباره متولد شدم !

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 21:19 توسط به آئین| |

خواب

تعبیر میشود انگار خواب سالها

من مانده ام کنار عبور دقایقم ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:34 توسط به آئین| |

صبر ...

به ثانیه هایم که نگاه میکنم می ترسم !!!

اینقدر به خاطر تو ایستادگی کردم هم رنگ مرداب شده اند انگار ...

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 22:33 توسط به آئین| |

تکرار...

آغاز میشود انگار هرآنچه پایان بود ...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 12:54 توسط به آئین| |

 

 

قصه ما به سر رسید ...

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:47 توسط به آئین| |

فراموشی

تو را هم فراموش خواهم کرد ...

مانند تمام کسانی که فراموش کرده ام !

نمی دانم چرا چشمهایم را که می بندم می آیند ...

راستی فراموشی چه شکلی ست ؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 20:40 توسط به آئین| |

حال ...

هم آغوش زمان که می شوم در حال می مانم

در حالی که تو را مرور می کنم ...

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 22:17 توسط به آئین| |

تکیه گاه !

ای کاش سینه ات از سنگ بود

همیشه دوست داشتم به جایی محکم تکیه کنم ...

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 21:46 توسط به آئین| |

درد و درمان !

تو برای آرامش چشمهای خیس و سرخ من می کوشی

و من برای ناآرامی دل تو هرشب می گریم

تو بگو

درد کجاست و درمان کیست ؟!؟!؟!

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 22:45 توسط به آئین| |

آتش قهر

در آغوش توام داغ داغ ...

نه !!!

این حرارت عشق و هیجان نیست

در آتش قهر خدا میسوزم

پیش از این او هم آغوش من بود...

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 21:42 توسط به آئین| |

فریاد

صدایم که می کنی بی صدا می شوم

فریادم را از نگاهم بشنو

گوش تمنا را کر کرده است ...

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 21:37 توسط به آئین| |

...

دلم برای بوسه های داغ هر شبت تنگ شده

بوسه هایی که بر پیشانی ام میزدی ...

حالا می فهمم چرا نگاهها بر پیشانی ام رنگ حیرت دارد ؛

داغی بوسه ات پیشانی ام را سفید کرده انگار !!!

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 10:38 توسط به آئین| |

تردید  

نگاهم که می کنی بین ماندن و رفتن مردد می مانم !

تصمیم می گیرم بروم ...

چشمهایم را می بندم و می روم به رو یا !!!

در آغوش تو ...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 22:33 توسط به آئین| |

امروز و دیروز ...

در این اندیشه سر گردانم :تا دیروز دنیای من در چه باور هایی غرق بود و امروز در چه باور هایی !

تفاوت باور های من زائیده آغوش توست ...

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 22:14 توسط به آئین| |


Design By : Night Skin