به آئین
شیده
من مشق کردم انتظاراتم را از تو و تو هم ... مشق ها تمام شد و زندگی هم ... به یاد استاد در سالروز شهادتش : از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش! در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ... در هراس دم می زنم در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم. "تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی" "کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم" دردم ، درد "بی کسی" بود « دکتر علی شریعتی» هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد ... یک فریب ساده و کوچک . آن هم از دست عزیزی که تودنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی . من گمانم زندگی باید همین باشد . مهدی اخوان ثالث آتش و دریا من با عشق آشنا شدم و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟ هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود. هنگامی لب به زمزمه گشودم ، که مخاطبی نداشتم. و هنگامی تشنه ی آتش شدم ، که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....! « دکتر علی شریعتی » ... دچـار حـادثه خوب روبـرو شدهام گمان مدارکه حلاج دارهو شدهام چنان دچارتوهستم که هیچ یادم نیست که چندمرتبه بابغض همگلو شدهام تومیرسی ومن ازخود...به شیوه حافظ نیازمندعطشهای جستجو شدهام چقدرروی توخوب است روبروخوب است جقدرزورق طغیان آرزوشدهام به مهربانی تالاب انزلی شدهای برای من که پر از اضطراب قو شدهام من از نژاد زمین نیستم ولی یک روز به این جزیره ی پر ماجرا رفو شدهام همیشه آمدنت اتفاق سرشاریست و این که با غزلی تازه روبرو شدهام استاد خوبم خلیل عمرانی با اين همه اما اصلاً نه تو ، نه من! از خوبي تو بود *** حسرت همیشگی حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی: لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود آی... ناگهان اين است قلب من تحت امر قلب من اين است سرّ من باسرّ آشكار من اين است هوشياري من از مستي ام آگاهم كند اين است كه برخي از من با برخي از من آشكار است جبران خلیل جبران برای او که بودنش راز بود و رفتنش شروع نیازو سرزمینش زیبا ترین سرزمین خاطراتم شیراز ... اولینی بودی که آمدی بی بهانه و بی بهانه ماندی ولی بهانه رفتنت هنوز آزمون هر روزه ذهن من است .آمدنت عطر ماندن می داد و هنوز در خاطرم هست که بهانه گیری هایم را بها دادی و تلخی هایم را شیرین تحمل کردی . و به یادت لیلی با من است هنوز ترانه روز و شب من است و عطر حافظیه را هنوز از عکس هایت حس می کنم ... عکس ! و همیشه هنگامی که در این تارنما عکس می گذارم به یادت هستم و همیشه در خاطرم می ماند :خدا محبت است و آموختم بود و نبودش کمتر بیازاردم زمانی که رضاست ! و در یادم می ماند :دل پناه را که پناه دلم بود ... و حال که رفتی آرام در گوش یادت زمزمه می کنم: بهای بی بهانه من تا آخرین بهانه زندگی ام دوستت دارم . و من هنوز درگیر هم آغوشی بارانم ،بارانی که ابرش چنان به من نزدیک است که حس میکنم در مه غوطه ورم ... خدایا باور می کنم ، باور می کنم بزرگی ات را ، باور می کنم مهربانی ات را و ایمان می آورم بوسه های هر شبت را که بر پیشانی ام میزنی ... آفتاب را به پهناور ترین آسمان مه آلوده ببخش!




با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم
تقصير هيچ کس نيست
که من
بد شدم!
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
چقدر زود
دیر می شود!



| Design By : Night Skin |




