به آئین
شیده
شریعتی می گوید: و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم: مسافر میروم تا نا کجا آرام سمت دستان خدا آرام میروم تا درد بی دردی جان بگیرد در شما آرام ... پ.ن:برای نگار سبز ترین فصل زندگی من ... من از معراج آسمانها می آیم بر جاده کهکشان تاخته ام ، صحرای ابدیت را درنوردیده ام ، بال در بال فرشتگان ، در فضای پاک ملکوت شنا کرده ام ، با خدایان ،ایزدان با همه ی الهه های زیبای آسمان ، با همه ارواح جاویدی که در نیروانای روشن و بی وزش آرام یافته اند آشنا بوده ام .از هر جا ، از هر یک یادی ، یادگاری ، برایت آورده ام . از سیمای هر کدام زیباترین خط را ربوده ام ، از اندام هر یک نازنین طرح را گرفته ام ، از هر گلی ، افقی ، دریایی ، آسمانی ، چشم اندازی ، رنگی دزدیده ام ، و، با دست و دامنی پر از خطها و رنگها و طرح های آن سوی این آسمان زمینی ؛ از معراج نیمه شبان تنهایی ، به دامان مهربان تو – ای دامن حریر مهتاب شبهای زندگی سیاه من – فرود آمده ام ، نشسته ام تا آن ودیعه ها که از آسمانها آورده ام در دامن تو ریزم . مي برد کوچ بی تو اندازه دریا غزلم بارانی است ذوق پروانه شدن در قفسم زندانی است بی تو تکرار شدن در پس این ثانیه ها سخت تر سخت تر از هرچه خودت می دانی است خاطرت باشد اگر ساده گذشتی از من گذر ما هم از اینجا به همین آسانی است وقت رفتن که نگاهم به نگاهت خیره است نقش زیبای تو در چشم ترم پنهانی است اشک از رفتن تو می چکد از دفتر من بی تو اندازه دریا غزلم بارانی است تنها تر از غروب! بی کس تر از همیشه و تنها تر از غروب پر شد میان باورم اندو سایه کوب ترس از همیشه بی تو و بی تو همیشگی تکرار هر چه بدتر و تکرار هر چه خوب خیره نگاه کوچه و خیره نگاه باد سمت دلم شمال . سمت دلت جنوب! خالی تر از نگاه تو خالی تر از صدا قلبی میان سینه ام از جنس سنگ و چوب جسمی تهی از هر چه بد از هر چه بود و شد بی کس تر از همیشه و تنها تر از غروب ... از دوستش خواست تا معشوقش رو آزمایش کنه ! ولی وقتی خنده مستانه اون دو نفر و تو خیابون دید فهمید اول باید دوستش و آزمایش می کرد ... منتظر... تنها میان سایه ها ماندم که برگردی در گوش شب بی انتها خواندم که برگردی سهمم سکوت و درد و آوازی غریبانه تا بی دریغ قسمتم دادم که برگردی ای قاصد شرقی ترین شهر ای مسافر در سرزمین قاصدک بادم که برگردی گفتی میان حسرتم جایی نداری آه پشت نقابم اشک ؛ رو شادم که برگردی حوای مینوی نگاهی دلفریبم بیهوده فریادت زدم "آدم " که برگردی!
نمى دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم؟
خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مريم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مريم را بيان كرده اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدت خلاقه شان را بكار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوششها و هنرمنديهاى همه در طول اين قرنهاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند كه:
"مريم مادر عيسى است".
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على (ع) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
همه ی طبقات آسمان را گشته ام ، در دل ستاره باران نیمه شبهای روشن و مهربان تابستان ،
برگرفته از کتاب هبوط در کویر دکتر علی شریعتی
گاهي در آغوش او مي اندازد
گاهي در آغوش تو
و تو ساده تر از باد
آنرا در آغوش فراموشي رها کردي
و چه ساده
بازمن تنها شدم
باز
. . .
آدمک مرگ همين جاست بخند !
دست خطي که تورا عاشق کرد ،
شوخيه کاغذي ماست بخند !
آدمک خر نشوي گريه کني ،
کل دنيا سراب است بخند !
آن خدايي که بزرگش خواندي ،
به خدا مثل تو تنهاست بخند ...
| Design By : Night Skin |





