به آئین
شیده
... حس خوبی دارم به تو که نزدیکی می شه دستات و گرفت ، توی این تاریکی می شه تا آخر عمر ؛ با خیالت سر کرد می شه عاشق موند و عشق را باور کرد تا تو هستی جز تو همه چی ممنوعه است عشق دل کنده از این کوچه باغ بن بست من توی آغوشت ،گرم بودم یا سرد کاش شب می فهمید ، روز باور می کرد بغض یه دنیا رو از دلم کم کردی من فقط من بودم منو آدم کردی عشق بی حادثه نیست ((من خیانت کردم )) اگه یادم باشی ؛ زود بر میگردم ای خدایی که برام ، تو شبا فانوسی هول می شم وقتی ، تو من می بوسی ... رج زدن کوچه ها به خلوت شب، دویدن به امید رسیدن فریاد زدن به امید شنیدن ! ... تمام شد ! آنچه آغاز شده ثانیه های کبود خاطراتیست که گاه مواج و گاه آرام در رودخانه زلال ذهنم همچنان جاری میماند ،همراه با ماهی های قرمز کوچکی که در آرزوی رسیدن به دریا همچنان شنا میکنند حتی گاهی بر خلاف جریان آب ! تمام شد ... عصیان هنوز پنجره آغوش چشم بارانی است سیاه منتظری در نگاه زندانی است مه از دهانه حسرت به شیشه میروید لبی که زمزمه اش یکنفس پریشانی است و شب به ثانیه های طلوع می پیوست و عابری که حضورش همیشه پنهانی است و دست خسته به روی تنی که می لرزد نوشت عاقبت هر چه عشق پنهانی است دوباره بغض ؛اسیری که از دلش پرزد و چشم ؛شاهد پرواز ؛همیشه قربانی است و شب به ثانیه های طلوع می پیوست هنوز پنجره آغوش چشم بارانی است ... نگاهت چه غریبانه میشود وقتی که پایان تنهای ات را از جاده ها تمنا می کنی؛ آن هنگام که مسافرت را به آغوش چشمانت بسپارند. ولی انگار قراراست تنهایی باز هم با ثانیه های خاکستری ات همبازی شوند ! چه معصومانه می شود باران زلال چشمانت در آن هنگامه که پناه و آرامشش باشی و آنگاه که از آرامش تهی می شوی باز تنهایی تنهای تنها ! نگاه بی ثواب من تو هم برو مسافر نشسته پشت قاب من !!!!!!!!!!!!!!!!!! باز هم بهانه! شاید میان لحظه فردا نشسته ای تا سر رسد بهانه امید قیام کن گویی منم نظاره گر از شرق خاطره بی همهمه ! برای طلوعی که می خزد در من برای تو ازتو برای من... اما بدون نگاهت نمی شود نه در کمین نگاهی که خسته است یا در زمانه ی تردید اشک من حتی بدون تلخی دریا نمی شود نه!نه!نمی شود بدون نگاهت نمی شود بهانه ! شاید بهانه ای ،در کاسه نگاه لبریز از غرور، سرچشمه گناه شاید نظاره گر این راه بی عبور منظر سراب ماست ،آغاز اشتباه تکیه نکن به من ، ای پیچک نجیب از من چه میرسد ؟جز روی رو سیاه حالا منم همان ؛تنهای بی نصیب حالا تو مانده ای همصحبتی و ماه!!! من عابرم ،همین!کارم گذشتن است ... شاید رها شوی ،حتی به نیمه راه!!!!!!!!!!!!!!!!! هر چه هست روزهایی سرشار از دلهره چه خواهد شد و اضطراب چه کرده ام ؟هر چه هست تشویش آیا میشود؟ یا گمان آیا شده است ؟ و حالا هیچ ندارم . تهی از هر چه گذشته در انتظار آغازی سرشار؛ به امید نسیمی که شاید خاطراتم را به دستش بسپارم و خالی از همیشه و بی دریغ ازهرچه خواهد شد آغاز کنم !در روز میلادی که تولد دوباره ام باشد و کودکی نداشته ام را دربی شمار ثانیه هایش تجربه کنم و تلخی هایم را بدست هر چه میگذرد بسپارم و شیرینی هایم را سخت در آغوش ذهنم بفشارم آنچنان که هرگز از دستش ندهم ... درفرار این عقربه های پر امید عمرم حضور سبزت را حس میکنم و برهمان شیشه پر غبار ذهنم پر رنگ و درشت می نویسم و باور می کنم ((گاهی به قلب من سر میزنی هنوز))... از شهر بی مسافر صدهانگاه کور از کنج حسرت دلم از مرز بی عبور بی ترس و بی غرور خیره به چشم تو باز از ته وجود با پاره های دل با چنگ بی سرود فریاد میکنم با بغض در گلو با باوری نمور آری !!! روی تو زود ...
| Design By : Night Skin |



