تبليغاتX
به آئین


به آئین

شیده



وای به روحی که با قبرستان تلطیف شود !

پ.ن: امشب رئیس محبوب فرمودند : چقدر امامزاده درشهر داریم ؟ چی میشی مرده هامون و همون جا دفن کنیم ؟یه حرف لقی زده شده که باعث آلودگی میشه !این کار یه کار فرهنگیه !!!!!!باعث لطافت روح میشه !!!!!!!!!

خدایا بخندم یا گریه کنم !؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

در ضمن امر فرمودن دعا بفرمائید زلزله عظیمی در راه است !!!!! احتمالا از غیب به ایشان وحی نائل آمده

نمی دونم اون موقع که بی برنامه زمین حفر میکردند جهت خدمت به مردم و تونل برای مترو  چرا التماس دعا نگفتن ؟بگذریم  مملکت امام زمان (عج ) است و دعا از واجبات است با این رئیس !!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:33 توسط به آئین| |

چقدر خوب است تو هستی

حتی اگر در آخرین لحظه بودنت به یادم بیاید

وقتی بندگانت درد بر دل میگذارند تو تسکینی ...

خدایا تنگ نظری ام را ببخش

که وسعتت را در آخرین لحظات به خاطر می آورم !

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 20:51 توسط به آئین| |

گریه هام ماله خودم

خنده هام سهم شما ...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:35 توسط به آئین| |

و پائیز

تکامل یک جوانه

!

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:17 توسط به آئین| |

لحظه ها را می شمارم برای :

آمدنت

بودنت

و

ماندنت

پی نوشت : تو بگو تا چند باید یاد بگیرم ؟

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:9 توسط به آئین| |

مُهر میزنم

گاهی بر اسناد مالی شرکت

گاهی بر لبانم !

پ.ن: کاش همه مشکلاتم با سکوت حل میشد !!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:15 توسط به آئین| |

چشمهایم را می بندم 

آرام به صورتت دست میکشم 

زبر 

کمی زبر 

دستانم مکث میکنند 

و باز ...

چشمهایم را می بندم و لمس میکنم 

نه برای ارضاء جسمم نه !

فقط میخواهم باور کنم حضورت خواب نیست همین !!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 14:44 توسط به آئین| |

گاهی افکارم شلاق میزنند جسم و روحم را

روحم را خسته میکنند

جسمم را ...

گونه هایم بد میسوزد آنوقت...

آنوقت که تر میشوند !

شکنجه که می دانی چیست ؟

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:3 توسط به آئین| |

نمی دانم با آن همه صندلی خالی چرا کنار آن پسر نشستم !!!

به چشمانم نگاه کرد

به چشمانش نگاه کردم

دست به سویم دراز کرد

دست به سویش دراز کردم

انگار فراموش کردم که دیگر آنکه را که میخواستم دارم انگار فراموش کردم نه حاجتی دارم نه دعایی نه تمنایی ...

انگار فراموش کردم

دست به سمتش دراز کردم

چشمانم را بستم

و یک فال گرفتم ...

پ.ن: فقط هفت سالش بود و دستانش پر از ترک مثل هفتاد ساله ها ...

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:46 توسط به آئین| |

از هم آغوشی امشب تا می توانی لذت ببر

شاید

 فرصتی برای بوسیدن فردا  نباشد !!!

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 21:36 توسط به آئین| |


Design By : Night Skin