شیده
خدایا تاوان گناهانم را با اشک بگیر اما با رشک نه ! پ.ن: به پاکی دیروزم رشک می ورزم ... پ.ن: بگذار طبیعت کارش را بکند ببین جمعه ها موثر ترند از موعظه های تو و از نماز های این روز !!! و گویی یاد ما در خاطرش نیست ... و امروز چشمم را کشتم و به اندازه تنهایی خودباریدم ... و امروز دستم را کشتم مشت کردم دستم را مبادا محبت کند ... و امروز یکبار دیگر آرزوهایم را کشتم ... اما می دانم که دلش را شکستم و آرزوهايش را بر باد دادم... چشمهايش هنوز خيس بود و آهسته مي ناليد از غم خفته امروز من هرگز به دوست نبايد نامردي کرد و حسادت ولي من با بريدن دستم دلش را مجروح کردم و رفتم امروز روز بدی بود برای فردای او امروز خاطره ها را عصيان کردم و آرزوها را به رنج آوردم و تکرار کردم هرچه که نبايد مي کردم... فردا روز فراموشي غم اوست و دوباره طعنه من او فردا آرام است و من فردا عاصي شايد روزي به محبتهاي او چشم شوم و به خشمهاي او لبخند ولی نمي دانم آنروز او باشد و زمان و ما انگار با همین روبان های سبز دلمان را به سبزی آینده گره میزنیم ... پ.ن: سبزی این روبان ها از کودکی در خاطرمان آرامش را رج میزند ؛آینده هم ؟ تصمیم گرفتم دلم و به جرم عشق به حبس ابد تو خونه محکوم کنم ... لبم می سوزد و گونه هایم ... پس از باران آفتاب چه جانی می گیرد ... بن بست را بیشتر از راه بی انتها دوست دارم بن بست : پایان بلاتکلیفی
...
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت
22:23 توسط به آئین| |
در این غروب ها چه ساده دل می بازیم و نگاهمان را می دوزیم به جایی که گفته اند کسی خواهد آمد ...
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت
21:34 توسط به آئین| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت
9:53 توسط به آئین| |
و امروز دلم را کشتم و در گوشش خواندم : نه ...
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت
21:6 توسط به آئین| |
آینده
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت
14:23 توسط به آئین| |
دل ...
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت
21:41 توسط به آئین| |
!
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت
22:36 توسط به آئین| |
!
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت
7:25 توسط به آئین| |



